ღ "تو بگو از غم تنهایی من " ღ |
|
چه خواهد شد
نقاب از چهره بردارم چه خواهد شد؟ تو را بی پرده بنویسم چه خواهد شد؟ بدون این حجاب خسته و خاکی مرا بی سایه بنویسی چه خواهد شد؟ نقاب از چهره میگیرم بیا اکنون نگاهم کن چه میبینی من خاکستری یا یک رهای از قفس رانده بدون این نقاب من تا کجا با خویش تنهایم کسی هرگز نمیداند نقابم را دگر باره به روی چهره ام دارم نگاهم کناز من میخواهد ببین بی هیچ اندوهی چه بی پروا میخندم درست است این همانی ست که هر که میشناسم
+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت0:4 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" |
| صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
درباره وبلاگ![]()
باشد که نه به اختیار امدیم نه با رغبت می مانیم و نه با رضایت میرویم در این گوی سر به هوا هیچ چیز مال هیچ کس نیست و هیچ تکیه گاهی نمی تواند پناهگاهی گردد می ماند ناب ترین و عمیق ترین حس زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن که شاید باعث فراموشی رنج عظیم بودن گردد .... نه از خاکم، نه از بادم نه در بندم، نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم نه از آتش، نه از سنگم نه از رومم، نه از زنگم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم چه غمگینم چه تنهایم نه پنهانم نه پیدایم نه آرامی به شب دارم نه امیدی به فردایم چه امیدی ... چه فردایی ... اگر خوشحال، اگر غمگین چه فرقی داره تنهایی...
نوشته هاي پيشين
|